چایی نت


6/17/2005

...................................................... ..................................

10/01/2004

فقط بگم که کارگردانمون 48 ساعت بیشتره که نخوابیده ...
راف کات کار باید آماده می شد تا بتونیم کار رو بفرستیم برای جشنواره اصفهان ... آماده شد و الان تدوین نهایی داره انجام می شه و صداگذاری ... ساخت موسیقی هم شروع شده ، اما راستش نمی دونم تو چه مرحلیه ...
خسته نباشید ، واقعا خسته نباشید ...
پی نوشت 1 : هر چقدر هم تو نوشتن یادداشت ها سعی کنم که در مورد همه ی بچه ها بنویسم و از زحمت هایی که همه ی عوامل کشیدن یاد کنم ، اما به هر حال یه چیزهایی از قلم میفته . امیدوارم بچه ها به بزرگی خودشون ببخشن ...
پی نوشت 2 : به همین زودی ها عکس از مراحل صداگذاری و تدوین هم می گذارم .
پی نوشت 3 : هر وقت فرصت کنم ، سایت چای نت رو هم طراحی می کنم . وبلاگ می مونه ، اما به هر حال توی سایت ساختار با وبلاگ متفاوت خواهد بود . امیدوارم قبل از شروع جشنواره اصفهان بتونیم سرو سامونی به سایت بدیم ...




...................................................... ..................................

9/26/2004

● یه جایی ، صدای لالایی داریم ...
مادربزرگ داره لالایی می خونه به زبون محلی . برای حسین خیلی مهم بود که لالایی چی از آب در بیاد . دو تا خانوم محلی لالایی خوندن و ضبط شد ، اما انگار کارگردان دنبال یه حس دیگه بود... شاید حسی که خودش تو بچگی هاش داشت ...
مادرش اومد ، سرش رو تو دامن گرفت و لالایی خوند ...

و سفرنامه باز هم ادامه دارد ...




● بابا این مهدی خیلی عجله داره !
مهدی پاکدل 1 هفته بورخانی بود ، توی مدرسه و میدونگاهی و خونه ی مادربزرگ بازی داشت ، اما بیشتر نقشش توی پرورشگاه بود . حالا درسته من به شوخی می گفتم بقیه بیخودی انقدر هی ازت تعریف می کنن ، اما شوخی بود کاملا موضوع ...
بهاره و مهدی با لباسای روز عروسی ...


مهدی زیر نور آفتاب و نور رفلکتورهایی که تو صورتش خورده !



چشم انداز خونه ی پدربزرگ و مادر بزرگ خیلی قشنگ بود ، مخصوصا روزای ابری و بارونی ...



از بس نماهای بیرونی خونه قشنگ بود ، کلی از نماهایی که باید داخلی گرفته می شد به بالکن منتقل شد .





ساره سخت تو فکره ، فرهاد هم همین طور ...



سعید هم همینطور ...



سیامک هم تو فکره ...



ای بابا ، چقدر همه تو فکر بودن اونروز !! مجید هم متفکره اینجا.



پژمان که دیگه اساسی غرق افکارشه ...



عکس ِ تو فکر روح الله رو هم دارم ، اما برای اینکه موضوع عوض شه ، اینسرت زانوی شلوارش رو می گذارم که فدای کار شده !!



ابر بود ولی نباید بارون میومد ، راکورد داشت وضع هوا ... بعد که بارون گرفت بچه ها برای اینکه صدای بارون رو خفه کنن ، کلی کاه ریختن روی زمین اونجاهایی که از شیروونی آب می چکید ...
رضا و مانی مشغول کاه ریختن ...





...................................................... ..................................

9/24/2004

● یه خونه ی خیلی خوشگل توی ده بود ، که خونه ی پدربزرگ و مادر بزرگ قصه بود . بعد از میدونگاهی و کوچه پس کوچه های ده ، نماهای خارجی خونه ی پدربزرگ رو گرفتیم ...


قبل از رفتن به اونجا ، حوض و نرده های خونه رو می خواستیم رنگ کنیم که خوب مشکل خاصی نداشت و بعد از گرفتن سکانس های روز ، تو دو روز که بارون نمیومد انجام شد . مشکل رنگ کردن شیروونی خونه بود . می خواستیم شیروونی قرمز بشه و از طرفی چون شیبش خیلی تند بود و ارتفاع زیاد و عملا جز نردبون امکانات دیگه نداشتیم من نمی خواستم رامین این کار رو انجام بده . نه رامین و نه بچه هایی که توی ده به عنوان تدارکات کمکمون می کردن و پیشنهاد کمک می دادن ... پای سلامتی بچه ها در میون بود و به نظر من این کار رو باید کسی انجام می داد که کارش این بود و ابزار و امکانات این کار رو داشت . و درست روز قبل از اینکه به اونجا بریم تولید و تدارکات آدمش رو پیدا کردن و به موقع خونه آماده شد ...

توی این خونه عروسی داشتیم ، عزا داشتیم ، دعوا داشتیم ...
شب قبل از عروسی ، من و رامین رفتیم شهر وسایلی که لازم داشتیم رو تهیه کنیم . باید کلی میز و صندلی و میوه و شیرینی و ظروف پذیرایی می گرفتیم و همینجور لباس عروس و لباس برای مهرو و کلی خرت و پرت ... با وانت باید می رفتیم ، اولش ایده ی جالبی به نظر میومد ، توی ماشین ها بوی نم میومد و هوا دم کرده بود ، اما پشت وانت خوب خیلی کیف داره نشستن ... اما بعد از 4 5 ساعت از اینور به اونور رفتن ، هم پشتمون خسته شده بود حسابی ، هم یخ کردیم ، هم به خاطر پریدن از بالای وانت پام متورم شده بود و دو تا انگشت کوچیک های هر دو تاپام زخم شدن . بعدم ساعت نزدیک 2 رسیدیم ده ، فرداش هم ساعت 6 بیداری بود ... سکانس عروسی رو که گرفتن ، رسما تازه نفسمون بالا اومد ...

طراح صحنه پشت وانت !!


مادر بزرگ عزیز تو حیاط خونه ...


رابعه اسکویی توی ده یک سکانس بازی داشت و بقیه ی بازیش پرورشگاه تهران بود ... اینم رابعه اما نه با لباس صحنه ...


یه ذره عروسی ببینین ...


اوه اوه ، این عکس رو دیدم باز یاد ماجرای لباس آرش افتادم ... آرش چوپون بود و خوب وضع مالی خوبی نداشت و برای کل فیلم دو دست لباس براش دیده بودیم . روز عروسی هم یه لباس به نسبت خودش مرتب تر باید می پوشید ولی بازم فقیرانه . صبح روز عروسی سر من و رامین خیلی شلوغ بود ، کم خوابی و خستگی و بدن درد هم که از شب قبل و وانت سواری طولانی داشتیم ، رسیدیم و صحنه رو آماده کردیم بعد رامین باید می رفت میدونگاهی از مغازه ی بقالی اونجا یه چیزی رو بیاره و منم یادم افتاد که از کمپ پرده ی اتاق بهاره رو برنداشتم ... لباس بازیگرا هم تنشون بود و صحنه هم چیده شده بود ، رفتیم کمپ و خوب نزدیک یه ربع رفت و برگشت طول کشید ... چشمتون روز بد نبینه ، برگشتم دیدم آرش بجای لباسی که بهش داده بودم ، تی شرت مارک دار ِ مانی تنشه !! یه تی شرت نارنجی خوشگل با مارک بوسینی! نگو زمانی که ما نبودیم کارگردان و فیلمبردار به این نتیجه رسیده بودن که خوبه لباس آرش برای عروسی این رنگی باشه ! حسین قناعت که کلا رنگ قرمز رو خیلی دوست داشت و خوب منم چون قرار بود ذهنیت اون رو تجسم ببخشم به سلیقه اش احترام می گذاشتم و به نظرم کلیت رنگ ها زنده و شاداب از آب دراومده و در عین حال منطق درستی هم داره . اما خوب لباس آرش اونروز واقعا از دستم در رفت ...
نتیجه ی اخلاقی اینکه هیچوقت موقع گرفتن پلان ، به هیچ دلیلی نباید غایب بود !!
اینم مانی با تی شرت خوش رنگ و آبش ( صبح همون روز کذایی )


از روی بالکن اونروز صبح چند تا عکس از بچه ها انداختم که به دلیل نور خوب و نوع کادری که نرده های چوبی به عکسا می داد ، خیلی دوستشون دارم ...

سیامک نیازی کنار همون نرده ها ...



و روح الله بیگی ...


به من چه ، من که اول بار نگفتم ، روزای اول هم یادم نمیاد روح الله چه شکلی بود اما خوب می گفتن بورخانی انقدر رطوبت داشته که باعث شده یه کمی موهاش و ریشش زنگ بزنه ...

این عکس خانوم بوبانی عزیز مال اونروز نیست ، اما خوب برحسب لوکیشن دارم رج می زنم !



حالا زاویه دوربین رو عوض می کنیم .
این آقای آی کیو هستش ... هادی . از اون بچه باهوش باهوشا . فکر کنم بعد از اومدن ماها از ده خیلی حوصله اش سر بره ، چون تو اون مدتی که اونجا بودیم دایم پیش گروه بود ...



آقای صمیمی ، از اون آدم مهربونها که همیشه تو ذهن می مونه ... بازیگر قدیمی تئاتر هستن و الان چند سالیه که در گرگان فعالیت دارن .



سعید و رامین مشغول آماده کردن دیگ های غذای عروسی !!



عکسا رو که می بینم دچار پراکنده گویی می شم ، چون هر کدومشون کلی موضوع یادم میاره . حسین قناعت از دوقلو ها خیلی خوشش میاد و به نظرش پدیده ی جالیه . تو کار قبلی ، من و نگین دات کام هم خیلی روی این سوژه مانور داده بود . توی این کار هم دو تا پیرمرد دوقلو داشتیم ...



بین کارها هر وقت می شد عکس هم مینداختم ، از این دختر کوچولو توی روز عروسی کلی عکس انداختم ، اما مثل گیج ها حتی اسمش رو هم نپرسیدم ! از بچه های دوست داشتنی ده بود ...



فرشاد تو فیلم نقشش زیاد بود ، اما بیشتر بازیش روزای اول بود که عکسای من درست رایت نشد و از دست رفت ! پوستری که دست رابعه است ، آقا فرشاده ...



آقا کمال و فرهاد ... یه بار باید ازشون بپرسم چی می نوشتن انقدر روی چسب کاغذی و هی می چسبوندن روی کاست ها و کنار لنز و کنار دوربین و روی حلقه های نگاتیو !



امیر پرچمی عکاس عزیز . از اون بچه های باسواد روزگار ...( یادم افتاد هنوز هوش مصنوعی رو ندیدم )




می خواستم ماجراهای خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ رو توی یه یادداشت بنویسم ، اما می بینم که خیلی زیاد می شه ، می گذارمش برای فردا ... مخصوصا اینکه برای روزی که کارگردان می خواست صدای لالایی ضبط کنه و دنبال مادرش فرستاد یه یادداشت مستقل نوشته ام که دوست دارم تک بگذارمش ...

و خوب سفرنامه ادامه دارد ...




...................................................... ..................................

9/21/2004


آقای کارگردان تولدتون مبارک !
مهرو جون تولد تو هم مبارک !





...................................................... ..................................

9/19/2004

عکس ها رو که می بینم یاد اتفاقای جورواجور میفتم که بعضی هاش مربوط به ساعات فراغته ... مثلا یکیش اینکه بورخانی یه قبرستون آروم و خیلی قشنگ داشت که دو سه بار بعد از کار رفتیم اونجا .





بورخانی رو روزای ابری خیلی بیشتر دوست داشتم ...



اینم خوشگله کیجا . هر جای ده که بودیم سر و کله اش پیدا می شد ، هیچوقت نمی فهمیدم چی می گه اما روزایی که می اومد سر می زد رو می شمرد که بعدا باهاش حساب کنن !!



آقای حسینی و مادرش . چند روز توی میدونگاهی جلوی خونه شون فیلمبرداری داشتیم . بقالی آقا کمال هم در حقیقت اتاقک تنور نان همین خونه بود ...





بایرام فضلی و حسین قناعت مشغول چیدن سکانس ...



اینم تارا و مهرو و ونوشه که از پشت در دارن میدونگاهی رو نگاه می کنن ...



پریا توی همون موقعیت ...



منم وسوسه می شم که از لای درز در عکس بندازم ، سکانس شلوغیه ... دوربین روی دسته و همه باید دائما یه جوری بدون که پشت بایرام فضلی باشن . آقا کمال هم که خودش بازی داره ، بنابراین فرهاد داره فوکوس می ره .



کلی وقت منتظر ابری شدن هوا بودیم تا بتونیم این سکانس رو بگیریم و باید زود هم جمعش می کردیم قبل از اینکه ابرا باز بشن . تو اون هیر و ویر بارون هم گرفت ... چتر بالاسر دوربین واسه همینه .





یه قسمتی از این سکانس ، شهرام میفته زمین و بقیه همه با حالت تهدید آمیز احاطه اش کردن . بعد که اون قسمت رو گرفتن شهرام اعلام کرد که شلوار راکورد دارش پاره شده ! حدود 30 سانت جر خورده بود شلوارش !!بعدش هم بارون گرفت و زمین گلی شد ، اگر شهرام باز می خورد زمین دیگه نمی شد با اون گل و شل راکورد لباسش رو حفظ کرد ... اما خوب خوشبختانه کار به اونجاها نرسید ...



اگر می خواید بدونید چرا شهرام به این حالت افتاده زمین ، کافیه یه نگاه به بهاره و خانوم بوبانی و آقای سعیدی بندازین !!
حق داشته زمین بخوره دیگه ...






بعد از ابر و بارون نم نم ، کم کم بارون شدید شد و خلاصه نتونستیم سکانس شلوغ درگیری میدونگاهی رو اونروز تموم کنیم . بارون و صاعقه و اتصالی کردن سیم های برق و بعدم رنگین کمون ... وای خدا چه رنگین کمونی ...
باطری دوربین من شارژ نداشت ، هنوز هم فرصتی نشده عکسای خیلی خوب امیرپرچمی ، عکاس و فیلمبردار پشت صحنه رو اسکن کنیم و اینجا بگذاریم ، اما فعلا همینجوری از من داشته باشین که چه رنگین کمانی بود ...

از نظر زمانی ، چند روز فاصله افتاده از عکس های قبلی تا عکس های پایینی ، اما خوب ماجرا باز مربوط به همون میدونگاهیه .
سیامک نیازی و مجید تو این فکرن که چه جوری بدون که هم صداهاشون رو بتونن بگیرن ، هم بوم یا خودشون تو کادر نرن ، هم سیم و کابل هاشون زیر دست و پا نمونه ...


هر چی فکر می کنم یادم نمیاد روح الله واسه چی داره می دوه . اما خوب آقا کمال منتظرشه ... پژمان مهدوی رو هم تو عکسای این روز ندیدم ، شاید همون روزیه که مریض بود ... شایدم همون دور و بر روی تیر چراغ برقی جایی داشته کارهای خطرناک می کرده !

در آخرین لحظه ی بدو بدو رامین دید شلوار آرش اشتباهی روی چکمه هاشه ، دوید درستش کرد که راکوردا بهم نخوره ...



حرف از راکورد شد ، عکس صاحبش رو بگذاریم !!



اینم اومدن پدربزرگ و مادر بزرگ و بهاره و آرش ...



یه جا تو همین سکانس آرش باید بغض می کرد و یه چیزی رو با گریه می گفت ... اما خوب گریه اش نمیومد ! آخر سر حسین که داییش هم می شه سرش داد زد که این همه آدم رو معطل کردی ، کلی منتظر ابر بودیم ، حالا نمی تونی بازی کنی ... بیچاره آرش آنچنان بغضی کرد که دیالوگ هاش رو دقیقا همونطور که باید می گفت گفت ... بعد البته حسین قناعت بغلش کرد و گفت می خواسته ازش بازی بگیره و اینا و از دل آرش درآورد ...

این سفرنامه ادامه دارد ...




می خواستم ادامه ی سفرنامه رو بنویسم ، اما بعد یادم افتاد که از همه ی دوستانی که توی این مدت با ما همراه بودن و از طریق این وبلاگ ماجراهای ساخته شدن چای نت رو دنبال می کردن تشکر کنم ...
ممنون از بچه های لینکدونی ، سرگردون ، پرشیافیلم ، روزهشتم که به اولین وبلاگ پشت صحنه ی سینمای ایران لینک دادن و خوب چون توی این مدت خیلی دسترسی به اینترنت نداشتیم و از همه جا بی خبریم لطفا بقیه ی کسانی که به اینجا لینک دادن برامون کامنت بگذارن که باخبر باشیم ...
و البته یه تشکر مخصوص هم دارم از هفته نامه الکترونیکی کاپوچینو . خوب راستش برای من خیلی جای خوشحالی داره که یه نشریه ی معتبر که خودم خواننده ی پروپاقرصش هستم به وبلاگی که پیشنهاد کردم برای پروژه بسازم و توش می نویسم لینک داده . احساسی که نسبت به وبلاگ چای نت دارم کاملا متفاوته با حسی که نسبت به وبلاگ شخصیم دارم ... دوست دارم چای نت معرفی بشه ، خواننده داشته باشه و بغیر از اینکه زنجیر اتصال گروه بعد از تمام شدن مرحله ی فیلمبرداری می تونه باشه ، مخاطبینی داشته باشه که از خوندن مطالب و دیدن عکس های کار لذت ببرن ...
باقی ماجرای سفرنامه باشه برای فردا ، بعد از آپلود شدن عکس های جدید ...
ایام به کام ...
پی نوشت : می خواستم برای یادداشت قبلی که آقای قناعت نوشتن کامنت بگذارم ، نصفه نیمه شد ... کارگردان عزیز ممنون از لطفتون و متشکر به خاطر همه چیز ...



...................................................... ..................................

9/18/2004

با ما گفته بودند:
"آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت
ليكن به خاطرآن
عقوبتي جان فرساي را
تحمل مي بايدتان كرد ."
عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم
آري
كه كلام مقدسمان
باري
از خاطر
گريخت !
شاملو
بالاخره چاي نت تمام شد و محمد رضاي سرهنگي عزيز، نماند كه اين روز را ببيند . . فيلمي كه 9 ماه بسيار دشوار را برايم به همراه داشت . 9 ماهي كه حتي بخاطر فشار عصبي مرا تا پاي دستگاه نوار قلب هم برد . اما از آنجا كه آدم بسيار اميدواري هستم و همواره از انرژي منفي گريزانم ، حتي از اين 9 ماه نيز به نيكي ياد مي كنم و فقط تجربه هايش را به خاطر مي سپارم . چرا كه سينما همه ي سينماست وسختي هايش، فيلم ساخته شده را در نظر آدم عزيز تر مي كند .
يكي از شانسهاي بزرگ من در اين فيلم همكاري گروهي بسيار صميمي و سالم ، همراه با انرژي مثبت بود كه قطعا اين گرمي و صفاي روابط پشت صحنه، در فيلم نيز نمود پيدا خواهد كرد وجا دارد كه همينجا از يكايك اين عزيزان تشكر كنم . بخصوص بايرام خان فضلي ، بهاره خانم رهنما ، شهرام قائدي قيري و مريم خانم بوباني. و ديگري تهيه كننده عزيزي كه بيشتر از مسئوليتش، يك دوست ، يك دلگرمي و يك همراه فهميده و خيلي خيلي خيلي مهربان بود ! از او هم ممنونم !
با همه ي تعجيلي كه براي رساندن فيلم به جشنواره اصفهان داشتيم ،اما همه ي تلاشمان را كرديم تا فيلم خوبي بشود و بتواند با مخاطبين كودك و نوجوان و حتي جوان نيز ارتباط خوبي برقرار كند . اميدواريم ! اما پيش پيش يك چيز را مي توانيم قول بدهيم و آن اينكه استفاده هايي را كه از كاركرد كامپيوتر براي پيشبرد قصه در اين فيلم شده، بعيد مي دانيم در فيلم ايراني ديگري ديده باشيد. البته با زبان كمدي موقعيتي مانند فيلم "من و نگين دات كام " .
و اما بازيگر كودك اصلي فيلم ، مهروي عزيز عزيز عزيز و بسيار با هوش و مستقل كه شگرد بازي گرفتنم از كودكان را زير سوال برد. در فيلم قبلي براي ايجاد حس مورد نياز در بازيگران كودك، گاه خودمان بيست و چهار ساعت پشت صحنه فيلم بازي مي كرديم تا پلان مورد نظر گرفته شود. ولي اين بار در مقابل مهرويي كه به هيچ وجه نمي شد جلويش فيلم بازي كرد و به اصطلاح سرش كلاه گذاشت، خلع سلاح شده بوديم . البته به اين مورد حس علاقه ي شديد تك تك بچه هاي گروه را نيز مي توان علاوه كرد كه فكر به هر گونه اقدامي براي ناراحت كردن اين دختر و رساندن او به حس مورد نظر را از ما سلب مي كرد . لذا مجبور شدم رو در رو پلانهاي مورد نظر را برايش بگويم و از او بخواهم كه گريه كند ، شاد باشد و ... كه خوشبختانه نتيجه هم داد.
در آخردلم مي خواهد از خانم ماندانا برنده فرد عزيز و رامين پروين كه همراه با لبخند و لبخند و كار و انرژي مثبت همواره شان يكي از بهترين گروههاي پشت صحنه را تشكيل داده بودند تشكر كنم . بخصوص راه اندازي اين سايت كه بهانه اي شد تا با شما ، دوست عزيز نديده ام درد دل كنم . پاينده باشيد .
حسين قناعت



...................................................... ..................................

Home