چایی نت


9/05/2004

● چند تا يادداشت كه مربوط به چند روز قبله ...


--------
به نام هو كه هرچه در اين جهان است جمله از اوست

تازه يك روز از فيلم " سرود تولد " علي قوي تن كه يك فيلم شهري با دغدغه هاي شهري و با داشته نداشته هاي شهري بود فارغ شده بودم كه براي بازي در "چاي نت" حسين قناعت فيلمي كاملا روستايي يا ... روستايي و ... روستايي، دعوت شدم ! با هر زحمتي شده با اين كه گرفتاري هايم در تهران بسيار است بار سفر مي بندم .
جانمي جان، شمال ، عشق و حال ، استراحت ، آي خدا دمت گرم...
6صبح روز آخرين جمعه مرداد ماه پس از راهي كردن همسر و دخترم به سوي زادگاهم شهر " قير" به سمت شمال كشور راه مي افتم .4 بعدالظهر پس از گذشتن از 14 خان با فرياد دنده يك پيكاني محلي از كوچه باغهاي باريك به سمت ابرها در حركتيم . هوا خيلي گرم است . لباسم به تنم چسبيده ، نه تابلويي ،نه علامتي ، خدايا پس كجاست اين روستا. با پرس و جوي فراوان به گروه مي پيوندم .


امروز تقريبا يك هفته است كه در حال بازي در چاي نتم . تقريبا نيمي از بدنم را پشه گزيده ،ميگويند گوشتت شيرين است ولي مجيد هاشم پور مشكين پوست گوشت تلخ بوم من (دستيار صدابردار)را هم پشه ها خورده اند . كم كم دارم با صداي خروس و گاو و نان شيرين دست پخت زن همسايه كمپ و آفتاب و ابرهاي وحشي و قطعي گاه و بي گاه آب و نوشيدن آب از بالاي چشمه عادت مي كنم .سرتان را درد نياورم امكاناتمان خيلي كم است ولي به آينده فيلم خيلي اميدوارم . اين فيلم بعد از "من و نگين دات كام " دومين تجربه كاريم در كنار حسين قناعت است ،صميميت و يك دلي در ميان اعضاي گروه موج ميزند ،عامل مهمي كه باعث موفقيت "من و نگين دات كام شد. خدا را از اين بابت شاكرم.
هنوز شمارش معكوس انتظار فيلم بعديم شروع نشده و باز دوباره به اين مسئله و دغدغه هميشگي ام مي انديشم كه تا كي بايد آماده ، خوش لباس ، خوش صورت و خوش سيرت ، ترو تازه ، گوش به زنگ كارگردان ديگري باشم تا به خواستگاريم بيايد ، كي اين مراسم پايان مي يابد .

جواد چاي نت - شهرام قائدي

شهريور 83
منطقه لفور روستاي بورخاني

-------------------------
اینجا هوا خیلی گرمه و درصد رطوبت هوا داره همینجوری بالا می ره و این باعث می شه نوارای صدام رطوبت بگیره و خیلی سخت روی ریل حرکت کنه ..اما با تمام این حرفا و گله ها من و دستیارم مثل بقیه ی گروه مثل شیر کار می کنیم .
به امید اتمام کار
............................................................سیامک نیازی (صداچی)


---------
كامپيوتر داريم ، مودم هم داره ، خط تلفن و اكانت هم داريم . اما سرعت كانكشن اينجا دوازده اس !خيلي زود هم ديسكانكت مي شيم ، قبل از اين كه حتي يك صفحه رو بتونيم باز كنيم يا مسنجر ياهو بالا بياد ...
انقدر سرمون شلوغه كه شهر هم وقت نكرديم بريم براي به روز كردن وبلاگ . بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه يه چيزهايي بنويسم و براي خواهرم پاي تلفن بخونم اون بذاره تو وبلاگ كه اونم نشد.

اول از آخر شروع ميكنم . امروزتو بهداري فيلمبرداري داريم قبلش دوتا دكتر از شهر اومده بودن اينجا.هشت نه نفر از بچه ها مريض بودن و دكتر هم آمپول داد به همشون . به جانشين مدير توليد هم آمپول داد هم سرم ! بعدش هم به يكي از بچه ها گفت علائم يه جور انگل يا كيست داره كه اسمش تومايه هاي ژراردوپارديو بود . گفت ممكنه به خاطر آب همتون آلوده شده باشين . البته جاي نگراني نداره چون همه خوب و سرپاييم . دكتر ميگفت شماها كم خوابي هم دارين ، دو روز بخوابين از اين همه دارو بيشتر اثر ميذاره .


اينقدر اينجا مشكلات كار زياده كه آدم نميدونه از كجا بنويسه ...ديروز وسط يه سكانس ابري هي آفتاب ميشد ، منتظر ميشديم آفتاب بره كه هي ناز ميكرد . توي مصيبت انتظار وسط خيابون خاكي ده ، هي بايد مواظب گله هاي گاو و گوسفند هم باشيم . فصل ييلاق اينجا تموم شده و مردم با گله هاشون دارن برميگردن ده . غازها هم كه ازاين ور به اون ور قدم ميزنن و راكورد سكانس هارو به هم مي ريزن. مصيبت كم بود يه بارون شديد رگباري گرفت كه برق اتصالي كرد و جرقه هاي وحشتناك زد. مجبورشدن سريع يه درخت رو كه روي سيم ها بود قطع كنن . بعدم كه همه جا گل و شل شد. ..لباساي گليمون روهم كه ميشوريم خشك نمي شن تو اين هوا... از يه طرف ديگه چون اينجا يه ده دورافتاده است براي مردمش زمان معني نداره . يه نفر رو ميفرستيم دنبال كاري ميگيم ده دقيقه ديگه بيا ، ميره تا شب نمي ياد . "زود بيا" و "عجله داريم " رو اصلا متوجه نمي شن .زودم بهشون بر ميخوره .


يه جايي از يه خونه رو ما به شكل بقالي طراحي كرديم و توش يه سري وسيله گذاشته بوديم . بعد خوب اونجا توي سكانس هاي مختلف ديده ميشد و چون بين فيلمبرداريش فاصله ميفته مجبوريم وسايل رو براي چند روز با يك قيافه نگه داريم . مثلا نايلون پفك ها سمت راست و سبد دمپايي سمت چپ ... ديروز ديدم دونفر نشسته ان از محلي ها و دارن پفك هاي صحنه رو ميخورن . گفتم بابا اينا راكورد داره شماها كه بزرگين ديگه چرا( يه آقاي چهل ساله بود بايه پسر هجده ساله !) يارو بهش بر خورد پفك روپرت كرد اونور و گفت پولش رو ميدم . رفتم به پژمان گفتم اين بهش برخورده تو خودت حاليش كن كه راكورد يعني چي .
چقدر زياد شد! آخ تا يادم نرفته شهرام قائدي هم الان كه يك هفته است كه اومده اينجا يه نقش منفي دوست داشتني داره كه البته منفي منفي هم نيست . يعني توي اين فيلم هيچكي خيلي منفي يا مثبت نيست . حضورش به همه انرژي ميده، چه جلوي دوربين چه پشت صحنه . واقعا موندم اين آدم با اين قابليت بازيگري چرا تا حالا نقش اول پررنگ يه كار سينمايي رو نداشته . ذاتا بازيگره حتي زماني كه دوربين خاموشه . فرداي روزي كه اومد تولدش بود و براش تولد گرفتيم . چه كادوهايي هم بهش داديم ! مثلا من آخرين كنسرو ماهيم رو بهش دادم ! رامين يه سي دي موسيقي كه شهرام خوشش اومده بود ، خانوم بوباني شيريني گرفته بود براي همه و سيامك نيازي هم گيتار ميزد جاي شما خالي ...
ماندانا



...................................................... ..................................

Home