چایی نت


9/17/2004

● دوشنبه بامداد ، بچه های فیلمبرداری و صدابرداری با اتوبوس از راه رسیدن . تو راه نصفه شبی جاده رو اشتباه رفته بودن و خوب جاده انقدر باریک بود که جایی برای دور زدن اتوبوس وجود نداشت ، طفلکی ها خیلی اذیت شده بودن تا بالاخره رسیدن کمپ و تا 6 صبح وسایلشون رو خالی می کردن ... بعد یه کم استراحت و 4 بعد از ظهر کار کلید خورد ... توی یه شالیزار خیلی قشنگ ...







خوب البته این شالیزار خیلی قشنگ مثل باتلاق بود ، گل و شل و یکهو به خودمون میومدیم می دیدیم تا بالای مچ پامون تو گل چسبناک فرورفته و کفش عزیز اصلا دلش نمی خواد از توی گل ها دربیاد ، یا حداقل سالم دربیاد ... همون روز اول به این نتیجه رسیدیم که مثل محلی های اونجا، باید چکمه ی پلاستیکی بخریم . بگذریم که تا آخر کار چکمه سایز پای من و کلوش سایز پای خانوم بوبانی پیدا نکردیم ( پای سیندرلایی هم دردسره دیگه !! )

عکسای این روزها رو بردم یه کافی نت توی بابل ، اونجا رایت کردم روی سی دی ، اما رایترشون مشکل داشت و من نزدیک 600 تا عکس رو در 3 مرحله از دست دادم !! هنوز دلم کبابه بابت اون عکس ها ... بنابراین یه مقدار پرش زمانی داریم در روایت ماجراهای سفر .

روزای اول بیشتر خارجی ها رو کار می کردیم ، چون حفظ راکورد ابر و آفتاب خیلی دردسر داشت و از طرفی به فصل دروی شالیزار و بارون نزدیک می شدیم و شالی های سبز سبز رو به زردی می رفت .
یکی از شانس های خوبمون برای کار کردن توی این ده که خیلی وقت ها لهجه ی مردمش رو نمی فهمیدیم این بود که بغیر از کارگردان ، سعید دستیار اول و ساره منشی صحنه هر دو اصلیت آملی داشتند و مازندرانی متوجه می شدن و با اهالی اونجا می تونستن با لهجه ی نزدیک به خودشون صحبت کنن … توی کار کلی بازیگر محلی داشتیم و خیلی وقت ها هم برای زنده و طبیعی به نظر رسیدن فضا ، سعید کسانی از اهالی رو به عنوان آدم های گذری از جلوی دوربین عبور می داد …




البته کار کردن با نابازیگر ها دردسرهای خاص خودش رو داره دیگه ... فکر کنم پلان مربوط به تخم مرغ شکستن 3 تا از خانوم های ده به نزدیک 14 تا برداشت رسید ، پلانی که از یک دقیقه طولانی تر بود ... هر بار به نوبت یکی از خانوم ها بعد از گفتن دیالوگش تو دوربین نگاه می کرد!!



همش از کار گفتم ، اونجا یه تولد هم گرفتیم ! تولد شهرام ... که البته تو یادداشت های قبلی در موردش نوشتم .

الان که دارم این یادداشت رو می نویسم ، پژمان حبیبیان جانشین مدیر تولید از سر تدوین زنگ زد و گفت بچه ها سلام می رسونن و سراغ عکس ها رو می گیرن . فکر کنم پس فردا برم استودیو و از تدوین کار هم عکس بگیرم و بگذارم تو وبلاگ ... خسته نباشید بچه ها ...







...................................................... ..................................

Home