چایی نت


9/15/2004

سلام
- روزها گذشتند و تمام شد و حالا دوره های جدید شروع می شن .نمی دونم با وجود اینکه همه خسته بودن و ثانیه ها رو میشمردن تا کار تموم بشه و برن پیش زندگیشون ولی من همش فکر می کردم اگه یه خواب اجباری بکنیم و بعد بلند بشیم دلمون می گیره .حالا من دلم گرفته ..مگه شوخیه تو با یه جمعی زندگی کنی و هیچ اتفاقی نیافته
کمال میگفت :
- دو روز که بگذره همه یادت می رن !
نه یادم نمی ره کمال ..قول میدم .اون هم این کار که به قول شهرام همش خاطره است

آره خاطره بود ..یه لحظه ی خوب
امروز اینجا می خوام بگم که دل من واسه هر روز اونجا تنگ می شه ......
واسه مه های اول صبحش /واسه لالایی زنهای روستایی/ واسه وانت سواری از روستا تا کنار دریا /واسه آقا مصطفی / واسه شب بالای حسینیه /واسه مانی که صبحها در اتاق رو می کوبید و میگفت :پاشو ببینم /
واسه صدای گیتار سیامک که شبها تو ده جاری بود /واسه چشمه ای که من ندیدم / واسه جنگل / واسه مهمونهایی که اومدن و رفتن / واسه شب آخر و دراز کشیدن زیر راه شیری و صدای جیر جیرک /

حالا هر چی که بود تموم شده ...دیگه بسه


*آه سهم من این است
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست*


خداحافظ



...................................................... ..................................

Home