| چایی نت |
|
9/17/2004
●
......................................................
..................................از زمانی که کار رو شروع کردیم ، فرصتی دست نداد که با خیال راحت بشینم یادداشت بنویسم اینجا . حالا که دو سه روزی از پایان فیلمبرداری گذشته و تدوین شروع شده و تقریبا زندگی به روال عادی برگشته ، می خوام سفرنامه بنویسم ...
شنبه 24 مرداد ماه 1383 ، صبح راه افتادیم به سمت شمال ... با یه مینی بوس غزال ، از جاده هراز به سمت آمل و بابلکنار و بعدم منطقه ی لفور و ده بورخانی حرکت کردیم . همه فول شارژ ، پر انرژی و خوب ذهنیتمون هم این بود که به به ، داریم می ریم یه ماه شمال ...
حسین قناعت کلی از سوژه هاش رو از توی روزنامه ها پیدا می کنه ...
مانی به طور جدی موسیقی گوش می کنه ، رامین و بهاره یادم نیست سر چی دارن حرف می زنن ، منم که حواسم به دوربینمه که دادم دست پژمان ، امیر عکاس و تصویر بردار پشت صحنه هم در وضع نه چندان راحتی آخر مینی بوس نشسته ... کارگردان هم که همچنان روزنامه می خونه ...
یه جایی کوه ریزش کرده بود و جاده رو برای پاکسازی بسته بودن ... رامین می ره ببینه چه خبره .
پژمان و مهرو هم همینطور .
بهاره سوژه ی خوبیه واسه عکاسی ، کلی ازش عکس انداختم ...
مه رو هنوز یخش باز نشده ...
فرشاد که رسما خجالتیه ، مگه زمانهایی که حسین قناعت بهش بگه که ژست بگیره برای عکس .
اینم فول شات مینی بوس مون بعد از باز شدن ترافیک ...
هر چی به ده نزدیکتر می شدیم ، مناظر زیباتر می شد .
آخرین جایی که به شهر شباهت داشت یه سه راهی بود که پمپ بنزین داشت ...
بعدش دیگه یه جاده ی پیچ پیچی بود و جنگل . راه هم از یه جایی خاکی می شد ...
و البته مناظر بازم زیبا و زیباتر می شدن ...
اینم بورخانی ، یه ده بکر ، بدون امکانات و فوق العاده زیبا ...
اینم عکس یه قسمتی از حیاط و در خونه ی خانوم هاست ، از روی بالکن ...
همون روز که رسیدیم ، رفتیم لوکیشن هایی که قرار بود توشون کار کنیم رو دیدیم و توی ده قدم زدیم ، اما خوب شارژ دوربینم تموم شده بود و نتونستم عکس بندازم . شب اول هی سعی می کردیم روحیه هامون رو حفظ کنیم ... همه چیز برامون جدید و عجیب بود . از وضعیت بهداشتی اونجا گرفته تا اینکه سقف همه ی خونه ها چوبی بود . از انبوه جک و جوونورهای گزنده گرفته تا شنیدن صدای زوزه ی شغال اونم درست زیر پنجره ی اتاق ! خروس ها هم که هر زمان اراده می کردن می خوندن . صدای گاو و سگ و مرغابی و غاز و اسب و پرنده ها و جیرجیرک هم که جزو کنسرت حیات وحش بود که هر شب اجرا می شد ... نزدیکای صبح من و بهاره می خواستیم بریم دستشویی ، ولی تا هوا روشن نشد جرات نکردیم پامون رو از اتاق بگذاریم بیرون ... اما صبح که شد ، همه ی روستا تو مه فرو رفته بود ، از همهمه ی همیشگی صدای ماشین و موتور و کولر و کارگاه و هزار جور صدای شهری هیچ خبری نبود . همه چیز آروم آروم بود ... به صبح لبخند زدیم و یه روز شلوغ رو شروع کردیم ... کارگردان ، برنامه ریز ، بهاره ، مهرو و من با یکی از بچه های ده که راننده بود رفتیم بابل و قائمشهر و ساری و گرگان ... من خرید وسایل و لباس برای بازیگرا داشتم و حسین قناعت و علی معصومی با تعدادی از بازیگران گرگانی قرار داشتند .
خرید از بازارهای محلی هم خیلی جالب بود ...
توی راه برگشت انجیر هم خوردیم !!
اون عکس بهاره جلوی روسری ترکمن ها رو هم همینروز گرفتم ... چون این سفرنامه یه کم طولانی می شه ، من قسمت قسمت می گذارمش ... chaynet -- 9:38 PM
Comments:
Post a Comment
|
استفاده از مطالب و عکسها با ذکر ماخذ بلامانع است
نويسنده فيلمنامه و كارگردان:
برنامه ريز:
مدير فيلمبرداري:
صدابردار:
طراح صحنه و لباس:
عكاس و تصوير بردار پشت صحنه:
تدوين:
جانشين توليد:
مدير تداركات:
گروه تداركات:
آشپز:
بازيگران:
بازيگران خردسال:
تهيه كننده:
سایت و عکسها:
|